|
|
|
|
|
از این پس برای دست نوشته هایم جایی دیگر را
دست مایه قرار می دهم .... باشد که آرامشم را کمی باز یابم..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
پنجشنبه ؛ 18 تیر ماه یک هزار و سیصد و هشت و هشت خورشیدی دیگر بار خیابانهای شهر های مختلف ایران ؛ به ویژه پایتخت در سالگرد 18 تیر پر بود از هراس؛ جیغ ؛ وحشت ؛ گاز فلفل ؛ اشک آور و البته کتک...... یکی از شبکه های تلویزیونی ( البته نه شبکه ای در صدا و سیما ) درگیری هایی را در آمریکا مربوط به سال 1968 را به نمایش گذارده است..... صحنه های درگیری..... این روز ها در ایران و آن هنگام در آمریکا.... انگار عملکردها همان عملکردهاست !!!! انگار آن آدمها همین آدمهای دور و بر من هستند..... دو تن از ورزشکاران آمریکایی به سان.... دستکش سیاه به دست به حمایت از جنبشی با همان نماد بر روی سکوی قهرمانی ایستاده اند...... حضور گسترده ی زنان در راه پیمایی و اعتراض ها..... کشیده شدن اعتراضات به دانشگاه و یا از دانشگاه به سمت توده ی مردم.... و مهمتر از همه کتک خوردن ها و کتک زدن ها که بر هیچ کس دست کم این روزها پوشیده نیست که چه کسانی کتک می خورند و چه کسانی کتک می زنند.... نکته ی جالب در این برنامه رویارویی زنی از رهبران جنبش دانشجویی و رئیس پلیس آن هنگام در برابر یکدیگر بود که هنوز هم پس از سالها باور ها و خواست های متفاوتی با یکدیگر دارند ؛ جمله ای از دهان این زن ، لبخند و البته اندوه را برایم به ارمغان آورد .... گفت : یک تفاوت اساسی بین ما و شما ( خطاب به پلیس ) در آن زمان وجود داشت و آن این بود که شما به هر سلاحی مجهز و ما عاری از هرگونه سلاحی بودیم..... گاز اشک آور نیروهای شما بچه ها را از پای می انداخت و..... پلیس : شما سلاح نداشتید ؟!!!! نیروهای من زخمی شده بودند.... و البته فیلم های گرفته شده از این درگیری ها بر اثبات سخنان زن صحه می گذارد..... راستی دوست من سلاحت را که این روزها سخن از آن بسیار است به من هم نشان می دهی ؟همان سلاحی را می گویم که قلب ندا و نداها را با آن دریدی.... همه دیده اند که همین تو بودی که از پشت سر و از فاصله ی نزدیک او را هدف قرار داده ای !!!!!! و آن را به گردن دیگری انداخته ای .....در دستم قرارش می دهی تا برای نخستین بار در زندگی 24 ساله ام لمسش کنم ؟ شاید آن گونه که می گویند ترسناک نباشد !!!!! شاید بتوانم خون دوستانمان را باز ستانم ...... اما آیا در این جهان چه ایران باشد و چه مهد آزادی آمریکا ( آن جور که تبلیغ می شود...ما که ندیده ایم ؛ خردمندان دانند..... ) در برابر آزادی ؛ باور راستین و عشق ؛ تانک هایی هر چه بزرگ تاب ایستادن خواهند داشت ؟ من که این گونه نمی اندیشم همانگونه که شاملوی گرامی نیدیشید ..... گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید با رویش نا گزیر جوانه ها چه می کنید ......
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:9 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
چقدر از خودم بیزارم.........آنقدر بیزار که حالم از خودم به هم می خورد !!!!! ندا را کشتند....من نگاه کردم.... امیر را کشتند من نگاه کردم..... تو را در برابر دیدگانم باتومی زدند که دردش را تا اعماق وجودم احساس کردم اما..... اینبار نیز من تنها نگاه کردم....!!!!!!!!!! می بینی ؟ می بینی که من تا چه اندازه ترسو و بیچاره هستم دوست من ؟ تو در برابرم اشک می ریزی .... تو در برابرم التماس می کنی تا تو را نجات دهم تا تو را پناه دهم ؛ اما من !!! من کثافت تنها تو را با چشمان بی شرمم نگاه می کنم و ترسم را به رخت می کشم......من آنقدر ترسو هستم که حتا نمی توانم روبانی سیاه برایت به مچ ببندم................... مرا ببخش........... دوستان و آشنایان زنگ می زنند و خواستار نرفتنم در میان انبوه دوستان و هم میهنانم هستند؛ می گویند که آنها نیز فرزندانشان را متقاعد کرده اند تا نروند.....بغض راه گلویم را چه سخت گرفته است ؛ " حمید مصدق " سالها پیش از این سروده بود که " من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد " " تو یه وقت نریا ااااا..... بذار دیگران برن ؛ می دونی که پدر مادرت چقدر برای بزرگ کردنت زحمت کشیدن.....!!!!!!!!!" اینها را مدام می شنوم اما........ چگونه می توانم بی تفاوت باشم ؟!!! مگر " ندا " و " امیر " و هزاران نداها و امیر ها خانواده نداشتند ؟ مگر آرزو نداشتند ؟ مگر عشق و امید نداشتند ؟!!!!! آخر تو ای دوست و هم میهن من چگونه می توانی لبخند بزنی ؟ چگونه می توانی پشت فرمان ماشینت به سان هر روز بنشینی و موسیقی شش و هشتت را نشخوار کنی ؟!!!!!!!!! بچه ها بی سلاحن..... بی گناهن...مگر چه می خواهند ؟ مگر چه می گویند ؟ مگر تو را زده اند ؟ مگر آسیبی بهت رسانده اند ؟ وای که چقدر خشنودم که هر چند می دانم پدر و مادرم تا چه اندازه نگران هستند اما ......... اما نمی گویند که " نرو "........ راستی این روزها آنقدر از پایمال شدن خونتان می ترسم که.........راستی خونتان پایمال می شود ؟ باز اشکانم قطر قطره فرو می ریزد و ............ مرا ببخش ندا .... مرا ببخش امیر.......مرا ببخشید...................
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:42 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
در یکی از پارک های شهر منتظر دوستم هستم که دختر جوانی سمتم می آید و می خواهد که پوستر "موسوی " را ازش بگیرم ؛ لبخند می زنم و می گویم که نیازی بهش ندارم و به اندازه ی کافی گرفته ام. می گوید: شما به چه کسی رأی می دهید ؟ باز هم با لبخند می گویم: تفتیش عقاید ممنوع می گوید : من که حتمن به میر حسین رأی می دهم ؛ بچه به این خوبی !!!!!!!!!!!! شگفت زده نگاهش می کنم و می گویم : چه جالب ؛ من راجع به خودم هم به این صراحت نمی توانم نظر بدهم که چگونه آدمی هستم آن وقت شما.......... پیروز باشید........ دخترک می رود و مرا با هزاران پرسش بر جای می گذارد........به راستی چرا حافظه ی تاریخی این مردم تا این اندازه ضعیف است؟ راستی چه کسانی صلاحیتشان تأیید می شود ؟این افراد چه ویژگی هایی باید داشته باشند ؟!!!!! هنوز بوی تن به خون کشیده شده ی بچه های خاوران به مشام می رسد.............. این روزها تب انتخابات داغ داغ می نماید ؛ جوانان هر کدام با بستن شال و روبان سبز ( که دیگه به راستی تبدیل به یک نوع خود نمایی و مد شده ) حامیان " میر حسین موسوی" را شامل می شوند به راستی که یکی از دوستان چه زیبا گفته بود " نمایش انتخابات در ایران " و این واژه نمایش شگفتا که چه واژه ای است....... یادم می آید همین شما مردم بودید که درزمان آقای خاتمی می گفتید " نمی گذارند کار کند "!!!!!!! و دیگر بار یادم می آید که خود ( خاتمی ) در پایان روزگار ریاستش عنوان نمود که من یک تدارکات چی بیش نبودم !!!!!!!!!!!! بگذریم از زندان گنجی و عبدی ( دوستام گرمابه و گلستانش ) و البت سکوت بی اندازه ی ایشان به عنوان رئیس جمهور!!!!!!!!! بگذریم از قتل زهرا کاظمی ها بگذریم از از تعطیلی " رکن چهارم دموکراسی " یعنی مطبوعات بگذریم از کشتار و سرکوب دانشجویان در 18 تیر بگذریم از به اصطلاح آزادی هایی که به مردم داد تا به خیابان ها بیایند ؛ سپس شناسایی و برای همیشه از صفحه ی روزگار محو شوند......بله هم میهن من ؛ من حتمن رأی خواهم داد ؛ شکی در آن مبر.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:59 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
"رئیس سازمان میراث فرهنگی ؛گردشگری و صنایع دستی ؛ رئیس مرکز مطالعات جهانی شدن ؛ جانشین رئیس جمهور در شورای عالی ایرانیان خارج از کشور ؛ عضو شورای فرهنگی دولت ؛ عضو شورای نظارت بر صدا و سیما ؛ عضو کمیسیون اقتصاد و فرهنگی دولت ؛ ریاست کمیته ی عالی در مورد طرح خط لوله ی گاز ایران –پاکستان- هند ؛ همگی شغل یک نفر است؛ در دولتی که شعار آن ایجاد اشتغال برای همه و ممنوعیت تعدد شغل برای یک نفر است ." منبع روزنامه ی اعتماد – مورخ دوشنبه 28 اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی هفته ؛هفته ی میراث فرهنگی و گردشگری است اما انگار واژه میراث فرهنگی در سرزمین کنونی ما که از بد روزگار میراث داری کهن نیز به حساب می آید چندان معنا و مفهومی ندارد ؛ نه علاقه مندی و نه مسئول دلسوزی !!!! یادم می آید برای آبگیری سد سیوند چه فریاد ها که نزدند ؛ چه ها که نکردند و البته خود میراث فرهنگی نیز هر بار عنوان می کرد که توانستیم جلوی آبگیری را بگیریم ولی چه شد که به یکباره و یک شبه ورق برگشت و همگی که تا دیروز مخالف سر سخت وسینه چاک آن بودند به سر تکان دادنی بسنده و موافقت ی چون و چرای خود را اعلام نمودند و از فردای آن روز نیز نه در این باره سخنی و نه به وجدان آسوده ی خود سری زدند..........و این بار نیز باز از شبکه ای برون مرزی از آثار بسیار بسیار زیاد ؛ با قدمتی چند هزار ساله بشنویم که همگی به زیر آب رفته و...... باز گردیم بر سر موضوعی که بهانه ای شد تا در باره اش بنویسم و آن دزدیده شدن کتاب قانون پورسینا (ابو علی سینا ) در روز موزه از موزه ی وی در همدان است . جالب است بدانید که رئیس سازمان میراث فرهنگی؛صنایع دستی و گردشگری استان همدان در پاسخ به پرسش خبرنگاری که در باره درستی این موضوع پرسیده بود ؛ گفت :" پرسیدن این سؤال حسن نظر نیست چرا که اگر یک پرسش برای مجموعه ای زیان داشته باشد نباید آن را مطرح کرد ." حال من نمی دانم که این " حسن نظر " چی هست ؛ آیا این بار نیز باید خبر هایی از این دست زیر خروار ها خاک مدفون شوند چرا که برای مجموعه ای زیان آور است ؟ کدام مجموعه ؟ کدام زیان ؟ این واژگان را چه کسانی تعریف می کنند ؟ به هر روی پاسخ دندان شکن و منطق پسندی بود . اما به این موضوع می اندیشم که میراث فرهنگی و آثار باستانی این مرز و بوم یکی از آن هزاران چیزی است که هرگز ارزشی بدان ها گذارده نشد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:9 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
"مادر دلارا گریه کنان گفت: امروز ساعت ۷ صبح دلارا به وی زنگ زد. و گفت مادر من را می خواهند اعدام کنند. من طناب دار را می بینم. مادر من را نجات دهید. می خواهم با پدرم صحبت کنم و به پدرش هم گفت که پدر من می خواهم شما را ببینم. تو رو خدا من را نجات دهید. بعد یک نفر گوشی را از دلارا می گیرد و می گوید. ما به راحتی فرزند شما را می کشیم و تو هیچ کاری نمی توانی انجام دهی....................................." ما به راحتی کسی را می کشیم.......... چشمه ی اشکم اینبار خشک نمی شود ؛ دلارا.....هم سن و سال من بود.....هنرمند بود.....دوستش داشتم......حسش می کردم.......وقتی شنیدم اعدام شده مانند خیلی های دیگه شوکه شدم......داغونم داغون......راه می جویم شاید آرام شوم اما....... باورم نمی شود شنیدن این جمله از یه آدم : " ما به راحتی فرزند شما را می کشیم و تو هیچ کاری نمی توانی انجام دهی " باورم نمی شه که یه آدم بتونه این حرف رو بزنه......وای خدای من............چه کنم......دوستی می پرسد : اتفاقی افتاده ؟ برایش می گویم ؛ می گوید : " تو هم دلت خوشه ها " و دوستی دیگر می پرسد حالا کی هست این دلارا............. دیگر به دردتان نمی خورد که بدانید چه کسی است ؛ او ساعت هاست که آرام گرفته است ؛ حال می تواند به آسودگی نقاشی کند............
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:35 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
خوب انگار یکم می ماه است ..... روز کارگر این هم این روزها دست کم در ایران به خیلی از دلایل به ژستی نه برای کارگر بلکه برای روشنفکرا بدل شده......... خوب روشنفکران گرامی روز جهانی کارگرتون شاد باش
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:18 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
این روزها بحث بر سر اعدام "دلارا دارابی" دختر 23 ساله ای که در 17 سالگی مرتکب قتل شده داغه داغ است؛ ولی من اصلن نمی خواهم روی این موضوع مانور بدم و مانند دیگر دوستان در پی اعتراض و اینکه اساسن اعدام خوب است یا بد سخنی بر زبان آورم ؛ بیشتر می خواهم ازآبشخور موضوعاتی از این دست کمی سیراب شوم. یادم می آید چندی پیش در جایی از دوستان و افرادی که مطلبم را می خواندند خواسته بودم که از راز بی تفاوتی هایشان برایم بگویند،اما.....هرگز کسی آن راز را برایم فاش نکرد و فن کوزه گر همچنان در نزدش باقی ماند..... چه می شود؟ به راستی چه می شود که افرادی از رویداد های اطراف خود آنقدر متأثر می شوند که به سان کیوان (به قول خودش) روز و شبش را نمی فهمد ؛ کسی به سان آن دیگری وبلاگش را به نام دلارا و دلاراها می بندد ،کسی از نان بچه اش می زند تا به دیه ی او کمک کند و برخی به قول علی حتا با شنیدن اینهمه سر و صدا باز هم حتی روی نامش کلیک هم نمی کنند تا ببینند که اصلن این دلارا کی هست؟ به راستی چیست راز این همه بی تفاوتی ؟ A)آدمها به اندازه ای سنگ شده اند که هیچ چیز را نمی بینند. B)من آنقدر احمقم که همه چیز را می بینم و از آنها متأثر می شوم ؟ C)دیدن حماقت است ؟ D)نان به نرخ روز بخور و حالشو ببر......... و باز هم یادم می آید که سالها پیش با دوست خبرنگاری برای تهیه ی گزارش به صحنه ی یک اعدام در حصارک کرج رفتم، از آنجا که آدینه بود و بامداد یه کم دیر رسیدم و از دیدن آن همه آدم آن هم در آن ساعت از یک روز تعطیل شگفت زده شدم، تازه این نخستین چیزی بود که توجهم را جلب کرد پس از مدتی تعداد بچه ها و سرهایی که هر کدام از پنجره ای با یک دوربین فیلم برداری در دست؛چشم انتظار صحنه ای بس زیبا و هیجان انگیز بودند بر شگفتیم افزود ،چه سرگرمی جالبی است ؛ نه دوستان؟ اعدام یک آدم هر چقدر هم بد...اصلن کاری به اون آدم ندارم تنها می خوام بدونم به نظر شما کشته شدن یک آدم سوت و جیغ و شادی داره؟ چه باید بر سر یک کودک بیاید که وقتی دست عروسک یا چرخ ماشینش از هم می گسلد اشکانش سرازیر می شود و همان کودک با کشته شدن یه آدم یا شلاق خوردنش ککش هم نمی گزد.......
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:34 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
به به باز هم انگار از این باغ بری می رسد تا همگان به ویژه مسئولان زحمت کش دولت حالی بکنند........ پیدا شدن هفت میدان نفتی تازه در ایران عزیزمان را به مقام معظم رهبری ؛ آقایان هیئت دولت به ویژه وزیر نفت شاد باش گفته از درگاه یزدان پاک پیدایش هر چه بیشتر از این میدان ها را مسئلت داریم ؛ خوب هر چه نفت بیشتر شادی ؛ سیری ؛ عشق و صفا و صمیمیت و از همه مهم تر پول بیشتر ؛ تا حال که از برکات نفت و دولت خدمت گزار نفتمان سر سفره بسی خودنمایی می فرمود و از بس که تبلیغ کردند که آی به جای نوشابه که هم گران است و هم ضرر دارد نفت به خیک مبارک بریزید ؛ معده مان ماه هاست که به مزه نفت عادت کرده و به سان یاری جدا ناشدنی به آن چسبیده و ول کن ماجرا هم که اصلن نیست و حال با پیدا شدن هفت (با تأمل هفت را بخوانید) میدان تازه وای که چه شود ؛ همان ده بیست گرسنه ای را که در مملکتمان داشتیم را هم به حول و قوه ی الهی دیگر نخواهیم داشت هر چقدر با خودمان کلنجار رفتیم که دندان روی جگر مبارک گذارده و سخنی از این همه خوشی به زبان نیاوریم نشد که بشه و نازنین بانو باز هم افاضاتی فرمودند و بسی خرسندیم که مستفیض شدید.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:16 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
درود و صد درود بر همگی نوروزتون و جشن گرفتین ؟ حسابی خوردین ؟ خرید کردین ؟ از نقاب های تازه و آلا مدتون بگین ببینینم از شکم های ور قلمبیده و صورتک های بزک شده ؛ از معده های خوشمزه و از مخ های خالی تر از همیشه..... امید رضا میر صیافی را می شناسید ؟ می دانم که روزهای عید است و شما مانند همیشه آنقدر درگیر کار و بارتان هستید که من هماره چشمداشتی بی حساب از شما دارم ....در پست پیشین جمله ام را اینگونه گفته بودم که " من گاوم " ؛ دیوانه بودنم را نیز که سالها پیش فهمیده بودید پس دیگر حرجی نیست به ما......خوب امید میر صیافی در اوین کشته شد ؟ کشتنش ؟ مرد ؟ اتاق تمساح ها ؟
اصلن من به شماها چی کار دارم ؟ راستش اصلن کاری هم ندارم خودتونو به تنگ و تا نندازین یه وقت ؛ من ؛ نازنین بانوی گل گلاب از سر ناچاری و بی پولی ( به پیسی خورده ایم اساسی ) از همان نقاب همیشگیمان استفاده نمودیم و خوب گوش شیطان کر کسی هم از فک و فامیل و دوستان پایین شهر و بالاشهربا همه ی ادعا در مچ گیری و زرنگ بازی و ....پی به نقاب سال پیش ما نبرده و این بار را قسر در رفتیم .......خداوندا بار های پس از این نیز از رحمت بی شائبه ی خود کوتاهی نفرما.....آمین !!! خوب داشتیم نطق می فرمودیم از نقاب و جامه ی نو که بگذریم سخن از خورد و خوراک .......وای..........خوش است چه خوشی ....از خانه ی خودمان که کمی دل بیچارمان به حال دگرگون پدر گرامی در این بحران اقتصادی جهان لا مروت بسی خون است ؛ دستبرد آنچنانی به آنها کم زده و چه نقشه ها که نکشیدیم برای خوراکیجات خانه ی فک و فامیل و هر آنچه دوست و آشنا در این کره ی خاکی فراهم است که آی دق و دلمان را در آنجا بس خالی خواهیم نمود ولی از بس که ما از آدمیزاد بدور نیستیم و آشنایان و اقوام در کار تولید مثل دستی دور از آتش دارند ما خودمان را هم می کشتیم بیش از 4 جا نبود که برویم ....... به هر روی آنجا هم از بس که گویند هر آنچه که بیندیشی و نقشه پراکنی کنی بدتر است............. خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل.....باری همه خوب و خوش اند و ملالی نیست جز دوری امید رضا میر صیافی که آن هم مانند همیشه به مرور خوب که نه عالی می شود ..........
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:34 توسط نازنین
|
|
||